دوشنبه یازدهم تیر 1386
دیشب...
صدایت چنان بر سقف دلم کوبید٬
که لرزش دلم را هنوز حس میکنم.....
نوشته شده توسط بهروز در ساعت 9:30 | لینک
|
شنبه دوازدهم اسفند 1385
رفتنت را تماشا میکنم.
نامت را فریاد میزنم ولی بی صدا...
مبادا که ترک بردارد.....
چینی نازک تنهایی تو.....
نوشته شده توسط بهروز در ساعت 15:17 | لینک
|
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
این بار
نگاهت که در نگاهم افتاد...
چشمانم را دزدیدم...
شرم بود یا شوق؟ نمیدانم!
فقط مشتاق دوباره دیدن نی نی چشمان زیبای توام.....
نوشته شده توسط بهروز در ساعت 13:12 | لینک
|
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
چشمان را باز کن و به قصر تنهایی من
- که تو ساختی برایم -
نگاه کن.....
اینجا اینقدر دلگیر است،
که حتی فکر کردن به آن...
آدم را واروونه می کند......
نوشته شده توسط بهروز در ساعت 14:55 | لینک
|
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
چقدر جای چشمانت در نگاهم...
و جای انگشتانت در دستانم خالیست.....
نوشته شده توسط بهروز در ساعت 13:4 | لینک
|
